باز آ - تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 20:20
باز آ ای تنها تر از تنهایی ام... . باز آ تا نگاره های بی رنگ مرا در دلِ غم زده ام بینی... باز آ تا بگویم: همان شد که تو خاستی... باز آ تا شرمندگی ام را نثارت کنم.. باز آ تا زندگی ام را فدایت کنم.. تو فقط باز آ....
خسته ام اما... - تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 20:20
خسته ام اما ولی چاره ام مرگ است و غم خسته ام اما ولی چاره ام درد است و سم خسته ام اما ولی روزگارم سرد سرد خسته ام اما ولی سرو عشقت سبز سبز
داستان بی پایان - تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 20:20
خاستگاه عشق و دیدار،یاد آر امید یک مرد که درین بهار نو بار، انچه میکشد:همین درد تو خودت طبیب این باش و ز آن مشو مغرور که کسی به دل نیاید،گر که گیردم تبِ گور
قشنگتر که بنویسی - تاریخ: 1397/12/25 ساعت: 20:20
قشنگ تر که بنویسی،قشنگ تر می خوانندقشنگ تر می بینند،قشنگ تر فکر می کنند.من که نمی توانم!هر چه که می آید،می نویسمهر چه که به ذهنم میرسد،می نگارمبرایم فرقی ندارد چه هستند،معنی دارند،یا هم ندارند؟لیک ف
راه خودم - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 8:07
من از آشوب خرد می آیم! چند ورق در ته دستچند قلم مانده به جیب و هر آنچه که می دانی و دانم که ندانی بنویسم به قلم بر تهِ وسعت بی حد ورق تو بخوانی و نه هم، می نویسم و چنین راه خودم را نکنم گم موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
تازیانه - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 2:55
ای باد مرا با خود نَبر...! کس انتظارم می کشد..این تازیانه تا ابد زنجیر و خارم می کند این بی کسی را باد ببَر باشد همیشه مال تو ما که چه سرخوش مانده ایم.. با شعر خوب و فال تو دیوانه ایم و یک صدا دانیماحوال تو را ما بی صدا گوش می دهیم این بی کسی ها مال تو موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
انسانیت - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
به خودم امید داده ام شاید در آن بی کران انسانیت کسی باشد.شاید من توانایی دیدنش را داشته باشم. ولیکن باید صبر کنم، و یا هم کمی باید توقعاتم را پایین بیاورم و این چنین بی شک خواهم دید انسانی را که انسانیت را می فهمد. موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات، دلنوشته های زیبابرچسبها: دلنوشته, فلسفی
اغوش گرم - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را
دل شکسته - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را
جدایے - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را
دنیای نامردان - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
درین پهنه که نامی نیست از مرد و جوانمردیاگر در خشم بخشیدی، بیا و دم زن از مردیدرین ایام که ناکس ها زنند صد ساز از مردیبیا و مرد میدان باش، که آزاد مرد می گردیاگر مردانگی در ذات و در بازوی خود داریز افتاده بگیر دست و به نامردی مکن زاریمن از نامردمان خواندم که مردی زیر خاک ها مُردبراستی کیست درین عا
کفتر مست - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را
تیر خلاص - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
چه کنم حکم چنین شد که تو باشی و نباشیچه سخن برآرم ای دل که تو قاضی و خدا شی چه بنالم ای دل من که چنین غمم فزون است بزنم تیر خلاصی عشق عقوبتش که خون است؟ موضوعات مرتبط: شعر و ادبیاتبرچسبها: تیر خلاص, شعروادبیات, آزاد
تقاص - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
به چه چیز مرا محکوم می کنید؟ آری من هم ناپخته بودم!آری من هم نمی دانستم... عشق مرا باور نکرد و من نیز او را می ستودم لحضه هایم گذشت و تنها چیزی که برایم ماند: حسرت بود و حسرت آری این تقاص عشق یک طرفه است! من جوان بودم و ناپخته... برچسبها: سپید, تقاص, جوان
امید - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
نگران خودمم.. تو به من می گویی:نکند بار دگر غمگینی؟! چه بگویم ای دوست: حال من زار و پریش و پُر غم نه امیدی نه چراغی و نه همراه و سفر به چه دلخوش شوم؟ تو چه گویی؟ چه کنم؟ وای من مردم چشم بین و پر حرف و قضا چه امیدی به شما که بحرف مرد وفا باز دلگیر ولی باز خودم همسفر خود به خودم چه بگویم ز این درد که ...
کانال فلسفه غرب - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 11:36
به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را
یاد یاران - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 7:33
ساربانان رفته اند و باد و صــحرا جا بماندابر و باران رفته است و یاد باران جا بماندگلعذاران رفته اند و ساقِ بی برگی بماندروزگاران رفته اند و،یاد یاران جا بمــاند
نردبان زندگے - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 7:33
زندگی چو نردبانیست که باید طی کنیپله بر پله برو، تا که به اخر برســــــیگر که از جهل پری بر پله های دگریحتم این دان، که بباید ز اول گزری
نمی دانم چه بگویم - تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 7:33
سوز دلم را به کو گویم؟ خورشید هم می سوزد تا درد مرا می فهمد هراس دارم از بازگویش! شاید بگذارم تا بغضی شود و مرا به نیستی بکشاند! و شاید هم به تاوان نابودی انسانیت گفتمش نمی دانم چه بگویم؟
الا یا ایها الساقے - تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:54
الا یا ایها الساقی، چقد خوارم پشیمانم درین آشفته بازارها بدنبــالِ دل و جانم الا یا ایها الساقی، امیدی نیست به فردایم چقد تنها شدم با خود، نمی دانم ز کجــایم الا یا ایها الساقی، دلم گیر اســت و دلگیـــر است دلم بر خود نمی نازد،چنان گویی زخود سیر است

برچسب‌های مرتبط

یاد یاران | یاد یاران یاد باد | یاد یاران برزول | یاد یاران سفر کرده بخیر | یاد یاران جنگ | یاد یاران خوش است | یاد یاران جبهه | یاد یاران نیشابور | یاد یاران فرامرز امینی | یاد یاران سفر کرده