خرید بک لینک
باز آ ای تنها تر از تنهایی ام...


. باز آ تا نگاره های بی رنگ مرا در دلِ غم زده ام بینی...

باز آ تا بگویم:

همان شد که تو خاستی...

باز آ تا شرمندگی ام را نثارت کنم..

باز آ تا زندگی ام را فدایت کنم..

تو فقط باز آ....

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 20:20

خسته ام اما ولی چاره ام مرگ است و غم

خسته ام اما ولی چاره ام درد است و سم

خسته ام اما ولی روزگارم سرد سرد

خسته ام اما ولی سرو عشقت سبز سبز

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 20:20

خاستگاه عشق و دیدار،یاد آر امید یک مرد

که درین بهار نو بار، انچه میکشد:همین درد

تو خودت طبیب این باش و ز آن مشو مغرور

که کسی به دل نیاید،گر که گیردم تبِ گور

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 20:20

قشنگ تر که بنویسی،قشنگ تر می خوانندقشنگ تر می بینند،قشنگ تر فکر می کنند.من که نمی توانم!هر چه که می آید،می نویسمهر چه که به ذهنم میرسد،می نگارمبرایم فرقی ندارد چه هستند،معنی دارند،یا هم ندارند؟لیک فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: شنبه 25 اسفند 1397 ساعت: 20:20

من از آشوب خرد می آیم!

چند ورق در ته دست

چند قلم مانده به جیب

و هر آنچه که می دانی و دانم که ندانی بنویسم به قلم

بر تهِ وسعت بی حد ورق

تو بخوانی و نه هم،

می نویسم و چنین راه خودم را نکنم گم


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

برچسب: خودم, نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 8:07

ای باد مرا با خود نَبر...!

کس انتظارم می کشد..

این تازیانه تا ابد

زنجیر و خارم می کند

این بی کسی را باد ببَر

باشد همیشه مال تو

ما که چه سرخوش مانده ایم..

با شعر خوب و فال تو

دیوانه ایم و یک صدا

دانیماحوال تو را

ما بی صدا گوش می دهیم

این بی کسی ها مال تو


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات

برچسب: تازیانه, نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:55

به خودم امید داده ام

شاید در آن بی کران انسانیت کسی باشد.

شاید من توانایی دیدنش را داشته باشم.

ولیکن باید صبر کنم،

و یا هم کمی باید توقعاتم را پایین بیاورم

و این چنین بی شک خواهم دید انسانی را که انسانیت را می فهمد.


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات، دلنوشته های زیبا
برچسبها: دلنوشته, فلسفی

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

درین پهنه که نامی نیست از مرد و جوانمردیاگر در خشم بخشیدی، بیا و دم زن از مردیدرین ایام که ناکس ها زنند صد ساز از مردیبیا و مرد میدان باش، که آزاد مرد می گردیاگر مردانگی در ذات و در بازوی خود داریز افتاده بگیر دست و به نامردی مکن زاریمن از نامردمان خواندم که مردی زیر خاک ها مُردبراستی کیست درین عاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

به نام خداوند جان و خردکودک بودم،و بیمار شده بودمـمادرم می گوید:شفا یافتے!نمی دانم،لیکن هر چه بود، بزرگـ شده امکودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمارمادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـباز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

چه کنم حکم چنین شد

که تو باشی و نباشی


چه سخن برآرم ای دل

که تو قاضی و خدا شی

چه بنالم ای دل من

که چنین غمم فزون است

بزنم تیر خلاصی

عشق عقوبتش که خون است؟


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات
برچسبها: تیر خلاص, شعروادبیات, آزاد

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

به چه چیز مرا محکوم می کنید؟

آری من هم ناپخته بودم!

آری من هم نمی دانستم...

عشق مرا باور نکرد و من نیز او را می ستودم

لحضه هایم گذشت و تنها چیزی که برایم ماند:

حسرت بود و حسرت

آری این تقاص عشق یک طرفه است!

من جوان بودم و ناپخته...


برچسبها: سپید, تقاص, جوان

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

نگران خودمم..

تو به من می گویی:

نکند بار دگر غمگینی؟!

چه بگویم ای دوست:

حال من زار و پریش و پُر غم

نه امیدی نه چراغی و نه همراه و سفر

به چه دلخوش شوم؟

تو چه گویی؟ چه کنم؟

وای من مردم چشم بین و پر حرف و قضا

چه امیدی به شما که بحرف مرد وفا

باز دلگیر ولی باز خودم همسفر خود به خودم

چه بگویم ز این درد که باشد تکرار خودم؟

......


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات، شعر نو/سپید
برچسبها: شعرسپید, امید, غمگین, دردودل

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی