کودک بودم،
و بیمار شده بودمـ
مادرم می گوید:
شفا یافتے!
نمی دانم،
لیکن هر چه بود، بزرگـ شده ام
کودک،شاد،خندان،و باز هم کمی بیمار!
روزها،سال ها،و هفته ها گذشت،نوجوان شدمـ و کمی نیز بیمار
مادر می خندید در روزهایے که من قد می کشیدمـ
باز هم گذشت و من قریب بر چند تُن از ذخیره غذایے دنیار را خوردم و فقط72کیلویش را در بدنم ذخیره کردم!
لاشک که اینها نیز سهم مورچگان هستند.
اینک من بزرگتر شده ام!
البتھ در شناسنامه ام!
مادرم نیز هنوز شاد می شود تا من را می بیند
و من می گذارم شاد بماند
او خواهد رفت و من ناشاد زندگے خواهم کرد
کسی چه می داند!شاید هم شاد زندگی کنم
لیکن من فقط می دانمـــ
شفا یافته امـ
یاد من هست،
یاد شما نیز باشد.
موفق باشید و استوار
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی