خرید بک لینک

درین پهنه که نامی نیست از مرد و جوانمردی
اگر در خشم بخشیدی، بیا و دم زن از مردی

درین ایام که ناکس ها زنند صد ساز از مردی
بیا و مرد میدان باش، که آزاد مرد می گردی

اگر مردانگی در ذات و در بازوی خود داری
ز افتاده بگیر دست و به نامردی مکن زاری

من از نامردمان خواندم که مردی زیر خاک ها مُرد
براستی کیست درین عالم که نان از مردی خود خورد

غم از نامردی یاران که در مرگم بُدند مردها
به چهره یار نام آشنا، ولیکن باعثِ دردها

غم از خود بینی یاران که چون دورند خودِ یارن
به چهره یار نام آشنا، به آستین ها خودِ مارن

غم از افتادن یک مرد به زیر پای چند نامرد
چه گوییم از غمِ مردان،که گشتند در پی یک مرد

نبود چون قصه یک مرد، که در مردانگیش مُرد
چه گویم راز این مردی، که نامردی به حیله بُرد

همه مردان به داستان ها شدند مدفونِ گمانامی
تو مرد غصه خود باش،چنین است راز خوش نامی


موضوعات مرتبط: شعر و ادبیات، غزلیات
برچسبها: غزل, اجتماعی

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی