عاشقی
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:53
هر کس به کسی دل بدهد،عاشق نیست هر دل به دلی گل بدهد، صادق نیست عاشقی درد نهانیست در سینه یار صد طبیب دارد وحیف،هر طبیب حاذق نیست
دارها و ندارها
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 14:53
زندگی از پس چند پرده نگاهش بهتر استاین سخن اندیش که راه زندگی زین بَرتر استیک ان که دارد و تو بینی و بخود راه ندهییک ان که ندارد و تو بینی و به دارش بدهییک ان که ندارد و تو داری و غرور جا ندهییک ان که بدارد،دهدت، و تو بر کس ندهییک انی که بدارد،ندهد، نَبر آن انسان گمانیک انی نَبدارد و دهد، بینیش انسا...
عشق ذاتی
-
تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 14:53
مو ها هم که بزرگ می شوند عاشق شانه می شوند، چه برسد به ما ها که هم دل داریم و هم عشق در ذات ماست.
بر باد رفتھ
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 3:50
بر باد رفته گَردی که حاصلش صقیل نیست بر باد رفته آید، گر باد زیک مسیر نیست
معادله زندگے
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 3:50
میز گرد زندگـــــے از یک به یک دو می شود دو بحال روزها از سه دو یک هفت می شود هفت بحال ماه ها از چند دو شیش سال می شود عمر ازین چند سال ها چــون برق تـــمام می شود
فدای یاران
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 3:50
تمام هستے من . . فدای جمله انسانیت و تمام انسانیت من ....فدای جمله عشق . . . و تمام عشق من . . . . فدای یارانی که انسان بودند . . . عشق ورزیدند ولیکن رفتند و نماندند.
مادران مرده
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 5:39
در کوچه پس کوچه شهر، پرواز ما قد می کشیدیک مادر از غصه و درد ،بی امان درد می کشیدان سو در کوچه شهر،یک اسمان قد می کشیدکودک به حال مادرش،خورشید پشت ابر کشیدهمسایه بودم با خدا، اما کسی من را ندیددیدم که مادر جان گرفت،سینه کودکش تپیدبا آه زآن شهر درد با روحی از نبود و مرگرفتم رسیدم به خدا،پایان بدیدم ر...
مرد پشت قابـــــ
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 5:39
یک قــــاب عکسِ ناشناس در خانه ام افتاده اسـت دیدم که قاب خالیش با شیشه اش جان داده است یک عکس به نام ناشناس،یک قاب به نام یک درخت عکسی ز مردے ناشناس، محبــــوس در قاب درخـت خاک و خولی بنشــسته بود با بوسه هایی بیشمار انگار که می شناخــتمش، گر که نبــود گرد و غبار دیدم که باد وزید به قاب، مزار خاک ب...
اینه
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 5:38
ایـــــــنه،در ایــــنه تکرار توسـت شور ملک در سر سـودای توسـت ما چه بگوییم که زبان الکن است گوے زبانَــــم بند سیمـــای توست
کتاب هاے زر نگارے شدھ
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 5:36
در را گشا ای مهـــربان، که مهـــربانی لازم استوین صاحب اندیشه را،شیرین زبانی لازم استبا فهم از ادراک خویش،فکری بحال نان کنبا خطِ شیرین قلم، خود صاحــب اوزان کنخواجه بگفتا،با خروش،گویی که در سر هوش نیستمن جمله می گویم،بفَـــهم،گر پنبه ای در گوش نیستبر شهرِ این بی خَـــــردان، دانا بُدن ارزان نیـــستن...
ز دلت من چہ بگویمـ؟
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 7:21
بَرے از گناه بودے، بَرے از خطا بودےز چه اے زاهد دانا،دل ما را بروبودےز که من شکوه کنم دوست،بکدام قاضے عادل؟به کجا نامه نویسم، ز که گویم شــرح این دل؟زاهدان در عجــبند و کاتـــبان در پـــی احوالشاهدان عزلت گزیدند،عاشقان بی سروسامانتو بگوی زاهد دانـــا، ز که من درد بـــــگویم؟که تو خود طبیب دردی، دَر ...
حیفـ یارمـ
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 7:21
پاسبانی از دلت،حکم من رنجیده است حیف یارم،عشق من،با هوسی سنجیده است
توپ بچه گانہ
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 7:21
به پُشتی که خود بر دیوار تکیه داشت،تکیه داده بودم با سکوت حرف میزدم صدای چکیدن ثانیه ها از اشپزخانه بگوش می رسید من بی تفاوت بودم! ساعت نیز کار خودش را می کرد آینه خبر دار ایستاده بود و به دیوار خط کشی شده زل زده بود شاید دنبال چیزی می گشت!شاید شکار انگشت هایم را برهم گره زده بودم پلک هایم به کندی ب...
ترسیدم
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 11:41
باز طوفانے به راه است، کودکی هم چشم براه است. مادرے منتظر شوهر پیرش شوهر اما،مرد کار است کار دورتر بود و طوفان هم،همین نزدیکیستـ کودکش می لرزید مادر هم مے ترسید! و خدا هم درآن نزدیکی،همه چیز را مےدید من هم ترسیدمــــــ! و ازین ترس هم ترسیدمـ
دزدان کاروان
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 11:41
سفره ای بود و طعامی و کمی هم نمک یک گدایی بر ته سفره بخسبید با کلک نان تفتان بود، و یک لقمه، دوسه پیچِ لواش آن گدا می گفت:برای حضم بهتر خور یواش دست دراز کرد و تفتان ها به شکم داد نشان ناگهان از پشت سَر موذنی سر داد اذان دست ها بالاکشیدند و بریدند دست ز نان سفره شکم ببستند، سوی محراب ها روان در نماز...
دریایی زندگی کنیم
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 11:41
من از دریا آموخته ام هر چه در دلم دارم را نهان کنم،هر چه که رخ می دهد مهم نیست،مهم اینست من همچنان بزرگ باشم.دل که دریایی باشد هر ناپاکی را در خودش دفن می کند.دل که بزرگ باشد هیچ وقت نمی گیرد،دل که بزرگ باشد عشق نمی تواند نابودت کند،دل که بزرگ باشد... کاش همه دریا باشیم،و دریایی زندگی کنیم. کاش همه ...
تو ز منـ کمـ شدے
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 11:41
یک به دو هسـتیم و تو با دگـــرےتو بشادی همنشین و، من با پِکرےتو ز من کم شدی و بعلاوه بر او شدےگل خوشروی منو،بر دست او بو شدے
محراب
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 13:30
جوانی خسته در محراب می گفت: که یارم روز و شب هرجا می خُفت! بیامد گلبانگ مرد پیری، که دوش یارت،دل از اغیار می رُفت
شیطان
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 13:29
خدا می گفت: عذابی نیست دلی که خانه دوست است نمی دانم چه شد این بار، که شیطان در دلم خسبید، که این شیطان مرا دوست است. نه شاید آتش شیطان،عذاب آتشی باشد، گرم چنین پندارم، دلم باز خانه اش باشد.
واعظ
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 13:29
تو که خوانی بس است روزی،بیا و دل دریا کن بیا پایین تَــر از منـــبر، و تکه نان پیـــدا کن بــَس است واعظ،بیا یکــدم با ما تو مـُـــدارا کن گره افتاده در کارم،که با دست خودت وا کن