دیدم که قاب خالیش با شیشه اش جان داده است
یک عکس به نام ناشناس،یک قاب به نام یک درخت
عکسی ز مردے ناشناس، محبــــوس در قاب درخـت
خاک و خولی بنشــسته بود با بوسه هایی بیشمار
انگار که می شناخــتمش، گر که نبــود گرد و غبار
دیدم که باد وزید به قاب، مزار خاک بی یار شد
قاب درخت بشکسته و آن مرد ز قاب بیدار شد
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی