خرید بک لینک
سفره ای بود و طعامی و کمی هم نمک

یک گدایی بر ته سفره بخسبید با کلک

نان تفتان بود، و یک لقمه، دوسه پیچِ لواش

آن گدا می گفت:برای حضم بهتر خور یواش

دست دراز کرد و تفتان ها به شکم داد نشان

ناگهان از پشت سَر موذنی سر داد اذان

دست ها بالاکشیدند و بریدند دست ز نان

سفره شکم ببستند، سوی محراب ها روان

در نماز واپسین گوش ها تیز شد بر اذان دگری

در عجب بودند کیست، چنین مردِ خودســری؟

پیری از در بیامـد مردمان بی خــَرد

آن گدای گشنه،از نانِ تفتان می بَرد

جملگی کاروان برکشیدند هزاران آه

آن موذن یار آن گداست و رفیق راه

مرد رند دگری باز گفت:آن گدا روزی بخورد

سهم تفتان ها را، بهر دلسوزی ببُرد

تا که دندان ها نسابند و لواش سرور شود

ان که اسب در کوله دارد کی سوار خر شود؟

باز گردانید نماز و روی بر خدا کنید

وقتِ حاجت،حال رسید،دعا بر گدا کنید

همه ایستادند و گوش و چشم ببستند در نماز

رند وضو بشکسته خود خواند و،به وضویی نیاز

باز آمد این خبر، های مردم نا بخَرد

رندِ خوشگو،نان های لواش را می بَرد

جملگی سوی سفره ها هجوم بردند و نبود

انکه از عقل می گفت: نان ها را بِروبود

کس فریاد برآورد، نان ها بردند هم رند و گدا

پس چرا باز گذاشتند نمکدان را به جا؟

واعظی گفت:نبردند تا نشکنند نمکدان ها

را تا که سِحری باز ماند، تا خورند، نادان ها را

کسی از خشم نمکدان ها به بیرون ریخت و رفت

واعظ دیگر نمک در کیسه کرد، بگریخت و جَست

واعظ و گدا و آن رند هر سه با مکر بُردند

سال ها بین کار ،ز عقلِ بی خَردها خوردند

شعر طنز:ابراهیم نصیرے(رفیع بیرجندے)

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 11:41

صفحه بندی