خرید بک لینک
به پُشتی که خود بر دیوار تکیه داشت،تکیه داده بودم

با سکوت حرف میزدم

صدای چکیدن ثانیه ها از اشپزخانه بگوش می رسید

من بی تفاوت بودم!

ساعت نیز کار خودش را می کرد

آینه خبر دار ایستاده بود و به دیوار خط کشی شده زل زده بود

شاید دنبال چیزی می گشت!شاید شکار

انگشت هایم را برهم گره زده بودم

پلک هایم به کندی باز می شدند

راستی،نفس هم می کشیدم و یادم نبود

ناگهان،صدای افتادن توپی در حیاط سکوت را فراری داد

عصبانی شده بودم

چاقویی در اشپزخانه مرا بسوی خود می کشید

از پنجره نگاهی انداختم

توپ هنوز می چرخید!

چاقو خود را محکم به دست هایم چسبانیده بود

توپ زیر پاهایم التماس می کرد

و من......

برچسب: نویسنده: امیر شریعتی تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 7:21

صفحه بندی