چاره جز امید هم نیست
به هوای تو پریدن،ودران هوای دودی،لاجرم امید هم نیست
دانه های سرد پاییز که تو را به من نشان داد
لحضه ای تنم لرزید،گوی انگار امان داد
شب ازین وحشت پر حادثه و سکوت بیمار
و دران بادیه از ترس نور صید،بیدار
شکمم به عقل چسبد، و دلم به صبح روشن
به کجا نگرم ای دل؟ به همان توشه و خرمن؟
خبر از بهار بیارید،به دلم امید باشد
شب بین سیاهی ماه،که دلش سپید باشد
من ازین ترس خورشید که همش بخود بسوزد
یا ازان صیاد کوری که چراغ شب فروزد،بخروشم
وازین خروش بی بانگ،نیزه خون نخراشید
ازان صید که خدا قسمت صیاد کند هم،نهراسید
صیدم و در دام صیاد خوشم با شکمش
بَه، عجب مشربه ای،جام زرین سَمش
نخراشید،نهراسید،
به کمین صید نشینید که خودش بپای آید،نهراسید،نهراسید.
برچسب:
نویسنده: امیر شریعتی